مارس 13, 2010

تبعیدی‌ها ۳

نوشته شده در تبعیدی‌ها tagged , در 23:08 توسط کائوتیک

«یادتون اگه باشد اولین روز بارون، اولین بارون شدید که همه چیز از اون شروع شد حول و حوش…» مرد ریش سیاه وسط حرف مرد پرید و گفت: «نه نه نه… داستان رو خراب نکن. داستان رو باید از اولش بگی. هم مزه‌اش بیشتره و هم بیشتر هم طول می‌کشه. شب درازه، چند ساعت هم تا طلوع ماه مونده. این طوری تا قصه رو بگی غذا هم آماده نشده…» چهره‌ی مرد برخلاف اندام کوچکش پهن بود و تمام حس رنجیدگی بریده شدن کلامش را در خود نشان می‌داد. آزْر عادت نداشت کسی حرفش را ببرد. سال‌ها بود که کسی حرفش را نبریده بود. وقتی حرف می‌زد همه گوش می‌کردند. برای همین در جلسه‌ها همیشه حرف اول را او آغاز می‌کرد و حرف پایانی را هم او می‌زد. اما با وجود گرفتگی چهره و نگاه خیره‌اش به آتش وسط اردو و خشمی که تن زیر دست‌ها را به لزره می‌انداخت مرد ریش سیاه همچنان حرفش را ادامه داد و دخترک به پسر موسیخی عضلانی بغل دستش گفت: «ماه هم مگه طلوع می‌کنه؟» و مرد ریش سیاه بدون بریدن جریان کلامش رو به دخترک کرد و گفت: «مردم دیگه این روزا این قدر تو خونه‌هاشون تپیدن که یادشون رفته ماه هم طلوع داره و هم غروب و ساعتش هم فرق می‌کنه.» نگاهی به آسمان کرد و ادامه داد: «به ساعت شما امشب حدود یازده و نیم ماه در میاد و ساعت دو میرسه بالای افق.» رو به آزر کرد و گفت: «حالا از اولش بگو. از اون جایی بگو که داشتی می‌رفتی پیش منسرة…» همه ساکت بودند و به آزرو چشم دوخته بودند. شعله از چوب‌های خشک زبانه می‌کشید و تاریکی را می‌شکافت. تاریکی غلیظ بود و ستاره‌ها هم هر چند روشن و پرشمار، اما سرد و خیره‌کننده می‌تابیدند. هوا صاف صاف بود. در این دور دست شمال سرمایی در کار نبود. فقط شرق بود که از ازل یخ زده بود و تا ابد هم یخ زده می‌ماند و شرق بود که ارینوها به آن کوچیده بودند. این‌جا اما نه یخی بود، نه برفی، نه سرمایی و نه حتی نسیمی. فقط گرمای غریب بیشه‌های نزدیک بیابان بود و هوای پر از نمی و بوی آب شوری که معلوم نبود با این همه فاصله از دریا از کجا بلند می‌شد. آزر که کمی جا خورده بود آب دهانش را قورت داد نفس عمیقی کشید. نگاهی طولانی به خرابه‌هایی که از نزدیک اردو تا خود کوه امتداد داشتند انداخت. آتش برای روشنایی بود و روشنایی برای محافظت. هر چند چندان از خرابه‌های کهن راسنایی دور نبودند. قرص سوختی داشتند. اما منسرة یک بار دست‌نوشته‌ی سفرنامه‌ی سورانامه را دیده بود و یادش بود که بعد از این بیشه سنگلاخی است و بعد بیابانی در لبه‌ی دیواره‌ای صخره‌ای و از عرض بیابان باید رو به شرق بگذارند و تازه از بیابان که بگذرند به شرق سفید یخ زده می‌رسند و تا آن‌جا نه درختی هست و نه چوبی و چیز دیگری که بخواهند بسوزانند و بیست روز راه داشتند. آن هم از میان بیغوله‌های نامسکونی که تصاویر سورانامه دهشت‌های بی‌جان و جان‌دار و مرده‌شان را به تصویر کشیده بود و باید که شب‌ها آتش می‌داشتند و سلاح آتشین. آزر نگاهی به جمع دور آتش انداخت. نفس دیگری کشید و گفت: «روز هفدهم نیسان بود.» و دخترک گفت: «باورم نمی‌شه یک هفته بیشتر نگذشته…» «… یادتان هست که جشن اعتدال بود. من و منسرة دعوت بودیم…»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.