مارس 6, 2010
تبعیدیها، حذفیات ۱
میخواست ببارد. حسش میکرد. باید خودش را جمع میکرد. نباید میگذاشت ذرهای از وجودش مادی شود…
در زمان بینهایت باز قطرهها دور و برش شکل میگرفتند. و باز جسمش با هر قطره، درون هر قطره مادی میشد. قطرهای که میدانست هیچ وقت به زمین سقوط نخواهد کرد. نور روز را حس میکرد. حسش اما جور دیگری بود. نور عصر نبود. نور زمان فشردگی ابرها روی کوه یخ زده نبود. نور درد نبود که بخواهی با بارش پایین بروی و مجبور باشی جلوی باریدنت به صورت یخدانه را بگیری.
ناباورانه حواسش را تا اطراف گسترد. حسش از اطراف دیگر چیزی ناخودآگاه بود که تنها میزان دردی که باید انتظار میداشت را برایش میسنجید. یخدانهنبود که دور و برش شکل میگرفت. یخ نبود که میباید وجودش را از آن بیرون میکشید تا درد بر وجودش غالب نشود. آب بود. قطرات آب. روانی مادی شدن با آب را باور نمیکرد. انتظار درد را داشت. انتظار درد کنده شدن را داشت. اما به جای آن حس آشنای مادی شدن دور قطرات ریز آب درون ابر بود. از یادش رفته بود مادی شدن درون ابرها چه حسی دارد.