برق زد و بعد هم با فاصلهی کمی غرش رعد بلند شد. گوشخراش نبود، حتی خیلی بلند هم نبود. ولی این قدر بیمحل بود که منسرة چهره در هم بکشد و سرش را از روی کارش بلند کند و تاریکی ناگهانی بیرون را ببیند و بالای بلندش را از پشت میزش که حاشیهاش پر بود از منبتهای نقش مردم باران راست کند و بیاید جلوی پنجره و با تعجب بیرون را نگاه کند. از پنجرهی عمارت دو طبقهی بالای تپه تا دور دست را میشد دید و ابرها، از بالای جنگل سبزی که تا پای کوه زبانه ادامه داشت، مثل ابرهای هر روز ظهر بودند.
اما چیزی سر جایش نبود.
ابرهای سِیِهستان هیچ وقت نمیغریدند و هیچ وقت قلهی کوه زبانه را پنهان نمیکردند. ابرهای ظهر را باد از صبح جمع میکرد و بعد وقتی سایهها دوباره رو به دراز شدن میگذاشتند، خودش آنها را از فراز جلگه ده فرسنگ به سمت کوه میبرد و در هوای سرد ده فرسنگ بالاتر از جلگهی کوه، کمی پایینتر از قله میچلاند و دامنهی نزدیک قله زیر نور خورشید دوم که آن موقع دیگر بالای آسمان بود، از یخدانههای ریز برقی آبی پیدا میکرد و میماند فقط پارههای ابرهای از هم دریده و همیشه نزدیک غروب دیگر آسمان نیمهابری بود و باد چرخان آن سوی کوه ابرها را پخش میکرد. اما الان هنوز دو ساعتی مانده بود تا آسمان مثل هر روز ظهر تاریک شود و آسمان تاریک بود.
و ابرها غریده بودند و ابرهای سِیِهستان هیچ وقت نمیغریدند. همان طور که هیچ وقت نمیباریدند. درهای تالار باز شد، منسرة رویش را به سمت در برگرداند و اُزر سرآسیمه داخل شد و شتابان به سمت منسرة دوید و رو به رویش ایستاد و دستهایش را روی شانههایش گذاشت و با نگرانی پرسید: «نترسیدی؟» منسرة حواسپرت و گیج جواب داد: «نه این قدری که تعجب کردم.» و بعد کمی عقب رفت، سری تکان داد و دستی به موهای بلندش کشید و ادامه داد: «از زمانی بچگی دیگر این صدا را نشنیده بودم. از وقتی به شهر شناور رفتیم. دریا رعد دارد و برق و حتی باران.» ازر لبخندی زد و تلاش کرد منسرة را در آغوش بکشد. منسرة سرش را خم کرد و گونهاش را به گونهی ازر چسباند و آرام گفت: «بچههایی که هیچ وقت رعد و برق را ندیدهاند، چقدر میترسند.» و چشمهایش را بست. و بعد با صدایی آرامتر گفت: «به نظر تو باران هم میآید؟»
ازر هم آرام گفت: «باران هیچ وقت در خشکی نمیآید. حتی باران روی شهر شناور هم باران دریاست. اما چون…»
منسرة صورتش را عقب کشید و نگاهی رنجیده به ازر انداخت که صدایش را برید و آرام گفت: «آه. این از آن سوالها بود.» منسرة لبخندی زد و دستش را روی سر ازر گذاشت و گفت: «…
آذرخش ناگهان انگار تمام خانه را فرا گرفت و همزمان صدای پاره شدن آسمان بلند شد. سه چهار کاج بلند که از پنجره دیده میشدند آتش گرفتند و جرواجر شدند. خانهی سنگی از صدا به خود میلرزید و شاخههای بیشمار برق آبی الکتریکی هوا را پر کرده بود. و بعد اتفاقی افتاد که در سیهستان فقط در افسانهها رخ داده بود.
باران بارید. بارید و بارید و بارید…
* * *
میخواست ببارد.
در زمان بینهایت باز قطرهها دور و برش شکل میگرفتند. و باز جسمش با هر قطره، درون هر قطره مادی میشد. قطرهای که میدانست هیچ وقت به زمین سقوط نخواهد کرد. نور روز را حس میکرد. حسش اما جور دیگری بود. نور عصر نبود. نور زمان فشردگی ابرها روی کوه یخ زده نبود. نور درد نبود که بخواهی با بارش پایین بروی و مجبور باشی جلوی باریدنت به صورت یخدانه را بگیری.
ناباورانه حواسش را تا اطراف گسترد. حسش از اطراف دیگر چیزی ناخودآگاه بود که تنها میزان دردی که باید انتظار میداشت را برایش میسنجید. یخدانه نبود که دور و برش شکل میگرفت. یخ نبود که میباید وجودش را از آن بیرون میکشید تا درد بر وجودش غالب نشود. آب بود. قطرات آب. روانی مادی شدن با آب را باور نمیکرد. انتظار درد را داشت. انتظار درد کنده شدن را داشت. اما به جای آن حس آشنای مادی شدن دور قطرات ریز آب درون ابر بود. از یادش رفته بود مادی شدن درون ابرها چه حسی دارد.
تبعیدیها، تکهی اول
دسامبر 8, 2009 با کائوتیکسیاهجامه: تذکره
اکتبر 17, 2009 با کائوتیکرازهایی هستند که بهتر است پوشیده بمانند. این را همیشه از توی ذهنم داشتم. اما کاش درک کرده بودم. ای کاش میدانستم. همه چیز را خوانده بودم. تمام کتابهای قدیمی و جدید را. حتی آن جمله را که در زندگی دردهایی هست که مثل خوره آدم را میخورد و همیشه هم حواسم به همه بوده. مثل حالا که جملهی اول این تذکره را به آن شکل نوشتم.
آمده بودم کار کنم. یعنی الان هم آمدهام کار کنم. و اینجا گرفتار شدم. مردم ما این طور وقتها میگویند مثل خر در گل ماندهام. نمیدانم البته مردم کدام زمان میگویند. گم شدهام. حس میکنم در زمان گم شدهام. نمیفهمم کدام کلمه مال کدام زمان است. اما حالا که باید بگویم میگویم. پدرم میگفت همیشه راست بگو. اما چه سودی از این راستگویی برده بود خدا میداند. همیشه هشتش گرو نهش بود. این را هم نمیدانم زمان شما یا در زمین شما میگویند یا نه. به جز آن وقتی که «مظهر» در دکانش رفته بود و قرض و قولههایش را صاف کرده بود. آن هم دیگر آخر عمرش بود. قصهاش این طور بود که تقریباً همهی مشتریهای همپیمانش پیش او حساب داشتند. الان نمیدانم به زبان شما چه میشود. اما با هم چیزی داشتند که فکر کنم شما بگویید همپیمان. یا هم آیین. یک چنین چیزی.
قصهاش را میگفتم. همهی مشتریهایی که مثل خودش فکر میکردند پیش او حساب داشتند. به ضمانت مظهر که هیچکدام خودشان به چشم او را ندیده بودند. او هم پیش بنکدارها حساب داشت. اما حساب او بیشتر از روی خوشحسابیهای قدیم بود. و این طور نتوانسته بود هیچ چیز را صاف کند. آخر عمری آبِ رویش داشت به باد میرفت. آبِ رو؟ میدانم عجیب به نظر میرسد. اما یک موضوع انتزاعی بود برآمده از کهنالگوی انسان کهن که تا زمانهای خیلی بعد باقی مانده بود. یک چیزی شبیه واحد اعتباری که با رفتار بههنجار جمع میشد. تا آخرش که عمرش را داد به شما آقا و من آمدم اینجا که کار کنم. آمدم دارالحکومه چون در ولایت خودمان کار پیدا نمیشد دیگر؟ نه.
پدرم حسابهایش را با ظهور غیرمترقبهی مظهر در اواخر دوران زندگیاش صاف کرد و این طور شد آقا که آقایم مرا خواست پای بالینش. با چشم گریان رفتم بالای سرش. دستش را گرفتم. چشمهایش را باز کرد و به زحمت گفت پسرم، از اینجا برو. برو و کاری برای خودت دست و پا کن. برو دارالحکومه و آنجا کار کن. و این طور مرا فرستاد اینجا. البته پیشتر میگفت کار نکن و فقط درس بخوان. درس توی مکتب که اصلاً درس نبود. البته فقط درس بود. الفیه و شلفیه میخواندیم با فلک و ترکهی انار که ملا از باغچهی کنار حوض میکند و میگذاشت هر روز خیس بخورند. با فلک میخواندیم و بعد از ملا تکرار میکردیم. و بعدش که آمدم اینجا به هیچ دردم نخورد. جز حالا که خامه به دست گرفتهام و با خون دل بر دل سپید کاغذ حدیث نفس مینگارم. بعد رفتم دانشگاه. کاغذی که الان به دست من دادید فقط توی موزهی دانشگاه پیدا میشد و عکسهای سهبعدیاش اصلاً نمیتوانست حق مطلب را در مورد بافت و بو و رنگ و مزهاش ادا کند.
قصهاش این طور بود که وقتی رسیدم دارالحکومه اول شاگرد خیاط شدم. و اوستا که به رحمت خدا رفت کارم به اینجا کشید. چون اوستا از مریدان سیاهجامه بود و وقتی میمرد سیاهجامه بالای سرش آمد. اوستا مرا سپرد دست سیاهجامه و سیاهجامه دستور داد اوستا را بشویم و کفن کنم و دفن کنم و شب اول بالای سرش ختم کنم و بعد بقچهام را جمع کنم و سوار بلم شوم و خودم را برسم به میانهی اقیانوس و نزدیک گرداب سکندر. گرداب سکندرش را مطمئن نیستم. جایش را اصلاً مطمئن نیستم. ولی میدانم از آنجا اینها را آوردم.
گفته بودم چیزی برای دیدن نیست. همهاش یک مشت پروپگیشن استادی مال اوایل پروژه است. بله مهندس همهاش را ایشان انجام دادهاند. اما این یکی را نه. نه. لینک باجت حتماً داریم.
آنجا؟ آنجا ارینو بود. سرزمین ارینو خیلی وسیع نبود. جزیرهای بود برآمده به صناعت ایریانها و درست در شمالیترین نقطهی غرب بود که از بلم پیاده شدم.
سیاهجامه منتظرم بود. پیاده که شدم برگشتم تا صاحب بلم را به خدا بسپارم. اما خبری از او نبود. نه او و نه بلمش و نه هیچ کدام از جاشوهایش نبودند. دست به دهان برگشتم سمت سیاهجامه. لبخندی زد که حتی از لای ریش پرپشت سیاه توپیاش هم به چشم میآمد و به دل مینشست.
خوراکم دادند و بعد برایم تحفهی کوهستان آوردند. عسلی به صافی آب باران بود و به رنگ لعل درون بلوری از زمرد سبز. آخرین چیزی که یاد دارم طعم آن خـــووراک بهشتی بود که گویی از خود جنات نعیم آمده بود.
و حالا آمدهام و برایتان روی کاغذی که فکر میکردم صدها سال است نابود شده و اثری از آن یافت نمیشود ترهات برایتان میبافم. اما خوشدل نباشید، زیرا که ما بسیاریم.
بازیگر
اکتبر 6, 2009 با کائوتیکپیرمرد بیحوصله گفت: «گفتم نه! صد بار اول هم نه را گفتم. پاسختان نه است.»
قدی متوسط داشت و صورتی کاملاً معمولی. صورتش بیحالت نبود. اما حالتی هم نداشت که در یاد بماند. نمیتوانستم کوتاه بیایم. دلم به حال پیرمرد میسوخت. اما چارهای نداشتم. اگر قرار بود در همان یک اجرا آدمهایی را که میخواستم جمع کنم باید «صورت مومی» را میداشتم. حتی مطمئن نبودم اجازه دهند همان یک اجرا را هم به پایان برسانیم. پس به هر قیمتی شده با یحیی “لارنس” صفری برایم بازی میکرد. خودش قدیمها اسمش را این طور نوشته بود.
اول که پیشش رفتم خیلی مهربان برخورد کرد. مثل همهی استادهای قدیمی. خودش برایم قهوه آورد و با دستهایش که از دوری صحنه پیر شده بودند، به من شیر تعارف کرد. خیلی پیر نبود. حداکثر 50 سالش بود. ولی بار 15 سالی را که بازی نکرده بود، میشد در چشمهایش دید.
رفتنش خیلی جنجالی بود. سر و کارش با پلیس افتاده بود و من خیال داشتم دوباره این افسانهی تئاتر را به صحنه برگردانم.
همین قدر نوشتم… فعلاً… البته نوشته بودم!
آخر شب
اکتبر 6, 2009 با کائوتیکآخر شبها، از دکههای کنار خیابان، سیگار نخرید… مزخرف است!
قاضی خیابانی
سپتامبر 30, 2009 با کائوتیکعلیرضا لباس بلند حرفهاش را پوشیده بود. یک سال و شش ماه بود که دادگستری همهی قضات را واداشته بود یا ملبس شوند یا حرفهی قضاوت و وکالت را کنار بگذارند. علیرضا بعد از شش ماهی که مرتب داشت این لباس را میپوشید هنوز به دست و پاگیریاش عادت نکرده بود. سخت بود هم نعلین را داشته باشی و هم عبا و عمامه را نگه داری و قاضی خیابانی باشی. سه ماه بود که قاضیها باید تنها بیرون میرفتند. دیگر جوخهای سرباز انتظامی همراهشان نمیفرستادند. کولهپشتی علیرضا از بار سنگین لپتاپ تاکتیکی و باتری اضافهاش از شکل افتاده بود.
مثل مگس به دیوار چسبیده بود. جای کمی برای مانوور دادن داشت. اما بالاخره فرصتی طلایی روی داد. علیرضا یک دستش را روی عمامه گذاشت، به سرعت از عرض خیابان گذشت و توانست با یک چرخش استثنایی خودش را از بین پرتابههای سنگی اغتشاشگران به جایی برساند که هم محفوظ بود و هم به حد کافی به دستهی شورشیها نزدیک باشد.
لولهی نزدیک دهانش را دو بار گاز زد تا روی حالت ضبط برود.
شش نفر اغتشاشگر. به نظر مردم عادی میرسند. با توجه به صورتهای پوشیده امکان شناسایی موجود نیست. مکثی کرد. صدایی ماشینی در گوشش گفت: حکم صادره.
لوله را باز هم دو بار گاز زد و درون آن گفت:
محارب و مفسد فیالارض حکم اعدام فوری. با توجه به سطل آشغالهایی که به نظر دزدی میرسد، ابتدا قطع یمین.
بعد اسلحهاش را بالا آورد و رادار آن را روشن کرد. تصویر سه جوان که پشت یک سطل آشغال مخفی شده بودند روی صفحهی سبز پدیدار شد. علیرضا دو سه دکمه را فشرد و یک منو را باز و بسته کرد و بالاخره دستش را بالا گرفت و درون لوله گفت: ساعت اجرای حکم سیزده و بیست دقیقه. دکمهی سیاه را فشرد.
سه تکه فلز قوس دار از کنارههای سلاح بیرون زد و در مسیری منحنی به سمت گروه پناه گرفته رفت. صدای سه فریاد همزمان از درد بلند شد.
منوی روی اسلحه با نوری آبی پیام داد: قطع چهار انگشت دست راست هر سه محکوم. انجام شد.
علیرضا یک دقیقه صبر کرد تا صدای فریادها به ناله تبدیل شد. بعد دکمهی آبی را دوباره فشار داد. سه پیکری که پشت سطل پناه گرفته بودند، ناگهان از هم پاشیدند و به صورت لکههایی سرخ رو آسفالت در آمدند. قطعات چرخ شدهی بدن و اعما و احشای انسان روی بوتههای کنار خیابان پاشیده بود.
با الهام از Judge Dred و این شایعه که دوقاضی در ورزشگاه آزادی مستقر میشوند. سخت یادآور آپوکالیپس و پست آپوکالیپس بود. آرام آرام داریم نزدیک میشویم که دکتر استرنج لاو…
نسخهی کوتاهشده
سپتامبر 4, 2009 با کائوتیکبه زور چشمهایش را باز کرد. ذهن خوابآلود و گیجش خواب و بیدار اولین کلمهی هر روز را روی زبانش آورد: نه… و افکارش مثل هر روز در سکوت ادامه یافتند. از نور روز متنفرم. از نور خورشید که از پنجرههای اتاق خواب داخل میزند متنفرم. همیشه خواسته بود شبها پردهها را ببندد. اما هیچ وقت نتوانسته بود بر حس خفگی ناشی از آن غلبه کند. زمستان و تابستان پرده موقع خواب باز بود.
بلند شد و سرجایش نشست. ملافهها را کنار زد. دیشب را تنها خوابیده بود. لکاته این روزها مثل همیشه در خانهی رُم بود و خودش هم دیشب نمیتوانست کسی را با خود آورده باشد تا تنهایی شبهای ییلاق توسکانی را پر کند.
با زحمت و زور از جا بلند شد و پابرهنه سرپا ایستاد. از حس چوبهای کفپوش زیرپایش لذت میبرد. رو به پنجرهی نزدیک برگشت تا فرمان ذهنی بستن پرده را بدهد که حسش کرد. زمین زیر پایش میلرزید. نه لرزش زلزله. لرزش حزکت چیزی بزرگ. همان موقع بود که آژیر خطر بلند شد و حصارهای فولادی پنجرهها به سرعت و بدون سر و صدا پایین آمدند. چراغهای اتاق روشن شدند. بعد با فاصلهی اندکی نور چراغها چشمک نامحسوسی زد که نشان میداد حصارهای ایمنی اطراف خانه الان برقدار هستند. لرزش آرام به راه افتادن مبدل برق درون خانه به لرزش نامنظم هجوم اضافه شد و مرد انگار با ضربهای ناگهانی بیدار شد.
پسارستاخیر
سپتامبر 2, 2009 با کائوتیکچرا این همه از دنیاهای پست آپوکالیپتی خوشم میآید؟
